زندگی تور چند روزه که نیست، بگذری، از خودت مرا بکــــنی
با خودت هی قدم ـ قدم تا مرگ...،قید هر چه غمست را بزنی
بروی چند روزخوش باشی ، تا ابد بی خــــیال ، هر چه که بود
بی خیال من و خودت ، یعنی ، بیخیال خودت ، خودت که منی
زندگی را دوباره برگـــردی ، به تب بیست و چند سـالگـی ات
باز از پشـت پنجـره چون مــاه ، جــذر و مـد مرا به هم بزنی
دستپـاچه ترین نگــاهت را ، به من عاشــقـت حواله کــــــنی
کپ کنم ، حظ کنی ، یخم بزند ، زیر و رویم کنی به هر سخنی
قادری،خط به خط به هر دو جهان،خط دهی،هر چه خط به خط خودت
می توانی هـدایتـش بکـنی ، به جــــلوتر ، به یک فرا فکــــنی
...تو اراده کـنی ، و او بـشود ، عاشـق سـینه چــاک هر روزت
هر چه نا ممکن است،صد در صد،می شود با اراده ات شدنی
...جیره بندی کنی ببنــدیشـان ، لحــظه های هنوز بکـــرت را
صرف زیبــایی خودت بکنی ، صرف زیبــایی خودت که زنــــی
باز گردی به متن ، سر بزنی ـ به خودت ـ که اسیر متن شده
سر بگیری دوبـاره راهــت را ، پیــله ـ پیــله مرا به خود بتنـی
... بعد پیله کنی،که من بپرم ، از سرت ، از سرم،و بعد از آن
هم چنان بی تفاوت و مغـرور ، پر بگیری به پر...، به پر زدنی
*****
...گاهی از نیچــه زود برگردم ، بروم خـانه ، خـانه پیش زنـم
با محـبت نوازشـش بکنــم ، مـن که دیوانه نیســـتم بزنــــم
|
+| نوشته شده توسط
رضا وعیدی در
86/04/21
|