سرمان را به کلاهی دادیم
به تنمان نیارزید
و سرما تا استخوان رفت
آن بالا سر باغ
بوی سیب زدند
و این سر دل به دل
پشت مان میسوزد
آه ، .... چه داغی است
عشق
پدرش هم سوخت
و ما به خیرات رفتیم
آن بالا
خبری نبود
خالی می دادند
پـــوچ خـوردیــم
از درون هم هــیچ .........
*
بهشت جهـنـم
تـــــازه زمـیـن تف مان نکند !!!!!
جای شکرش باقی ....
آ ه ... مـریـخ ....!!
ایـن شـــر
آ ن بشـــر نیست
فــــردا
قیا متی است
زندگی
بــود و نـبودمـان بـه کـنـار .......
انداختیم پشت گوشمان
تنهایی رویید
و سرمان بی کلاه ماند.!
اولمز http://ulmaz.blogfa.com
۹/۷/۸۶
|
+| نوشته شده توسط
رضا وعیدی در
86/07/10
|