تبليغاتX
غزل
بر من آن ضربه ی آرام ولی کاری را///////////// عشق زد عشق که آورد سبکباری را
 من که دیوانه نیستم.......

 

 

 

زندگی تور چند روزه که نیست، بگذری، از خودت مرا بکــــنی

با خودت هی قدم ـ قدم تا مرگ...،قید هر چه غمست را بزنی

 

بروی چند روزخوش باشی ، تا ابد بی خــــیال ، هر چه که بود

بی خیال من و خودت ، یعنی ، بیخیال خودت ، خودت که منی

 

زندگی را دوباره برگـــردی ، به تب بیست و چند سـالگـی ات

باز از پشـت پنجـره چون مــاه ، جــذر و مـد  مرا به هم بزنی

 

دستپـاچه ترین نگــاهت را ، به من عاشــقـت حواله کــــــنی

کپ کنم ، حظ کنی ، یخم بزند ، زیر و رویم کنی به هر سخنی

 

قادری،خط به خط به هر دو جهان،خط دهی،هر چه خط به خط خودت

می توانی هـدایتـش بکـنی ، به جــــلوتر ، به یک فرا فکــــنی

 

...تو اراده کـنی ، و او بـشود ، عاشـق سـینه چــاک هر روزت

هر چه نا ممکن است،صد در صد،می شود با اراده ات شدنی

 

...جیره بندی کنی ببنــدیشـان ، لحــظه های هنوز بکـــرت را

صرف زیبــایی خودت بکنی ،  صرف زیبــایی خودت که زنــــی

 

باز گردی به متن ، سر بزنی ـ به خودت ـ که اسیر متن شده

سر بگیری دوبـاره راهــت را ، پیــله ـ پیــله مرا به خود بتنـی

 

... بعد پیله کنی،که من بپرم ، از سرت ، از سرم،و بعد از آن

 هم چنان بی تفاوت و مغـرور ، پر بگیری به پر...، به پر زدنی 

 

*****

 

...گاهی از نیچــه زود برگردم ، بروم خـانه ، خـانه پیش زنـم

با محـبت نوازشـش بکنــم ، مـن که دیوانه نیســـتم بزنــــم 

  

 

|+| نوشته شده توسط رضا وعیدی در 86/04/21  |
 
 
بالا